من ا لهامم!در آستانه ی 27 فصل سرد...در ابتدای درک هستیِ آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان. شاید اندکی شاعرم: فهمی از حا فظ ربوده ام و رؤیایی از خوا هرم فروغ! دوستدار ادبیات،فلسفه،تنهایی،طبیعت وآزادی... بیگانه ام با رخوت این مدار مکرر صبح و شام و پچپچه ی مشتی ملول و گنگ... و غریبه ام با ازدحام بی مقصد کوچه نشینانی خمود...آرزو یم نان و آرامش و بینش است برای ملتم و چشم هایم نگران است برای بچه های اعماق که در بستر کوچه ها پریشانند...با اینکه می دانم سالهاست دراین حوالی کسی به فکر عطش ماهی ها نیست،اما گا هی الهه ی باران در یک دقیقه ی ابری می آیدو مرا به بغض آسمان گره می زند تا ازطنین یک ترانه ی ساده،خواب دریا و بوسه و باران ببینم...ای کاش اینهمه آدمی با نوازش باران بعد از تشنگی نسبتی می داشتند!من همه ی شمارا در خواب هایم دیده ام و می شناسم، حالا سلام...